تبليغاتX
زندگی جای دیگری است...

زندگی جای دیگری است...

خسته ام ،خیلی

کلاس زنان و سیاست اجتماعی  داشتم.

دلم گرفته اونم خیلی.

می دونستم دنیا بی وفاس ولی نمی دونستم تا این حد...

یعنی خدا راضیه که بندش این قدر رنج بکشه؟

اخه پس مامانش چی؟؟؟؟؟؟

خدایا فقط آرامش می خواد.زیاده؟؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:54  توسط آزاده  | 

سلام دوستان مهربونم

یه مدت طولانی تاخیر داشتم که دلایلش به شرح زیر می باشند:!!!!!!!!!!!

۱ـسفر عزیزی که واسم واقعا با ارزشه و حتما شرحشو واستون می نویسم.

۲ـمراجعت دختر خاله های گلم از بلاد کفر!!

۳ـشده یه مدت از همه چیزایی که دوسشون داری ببری؟؟اگه آره میفهمی چی می گم.

تا بعد....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:14  توسط آزاده  | 

لبیک،اللهم لبیک...

غبار اضطراب از تنت بشوی و ردایی سپید بپوش.هم چون پیامبران سپیده دم.

لبیک،اللهم لبیک...

سرود توحید بخوان و آواز پر جبرئیل را بشنو.

دارم می رم...واسم دعا کنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:47  توسط آزاده  | 

 به خودم و تمام دوستام که تونستن اون همه جزوات (پر بار!) استادای محترمو  با علاقه

بخونن افتخار میکنم.و واقعا چه قدر به معلوماتمون اضافه شد و چه فیضی بهتر از این؟

پس بر خود می بالیمممممممم .لم میدهیم و استراحت می کنیم و بستنی می خوریم.برنامه های مفرح تابستانی دست و پا می کنیم و باز هم هم چنان بر خود می بالیمممممم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:32  توسط آزاده  | 

این مطلبو یه جایی تو همین فضای مجازی خوندم ،دوست دارم شما هم بخونینش:
آماندای عزیز:
تولد ۱۸ سالگیت مبارک. چقدر این دوره بلوغت قشنگه! حالا دیگه کسی واسه استفاده ۲۴ ساعته از موبایل و اینترنت سرزنشت نمی کنه. مامانت بهم گفت که چیزای رو که تو این سالها یاد گرفتم واست بنویسم. کی به حرف مامانت گوش می کنه؟ عوضش اینها رو یادت باشه.

۱. هیچوقت, هیچوقت, هیچوقت کاری رو نکن که دلت نمی خواد.
۲. نسبت به مذهب متعصب نباش. شاید چیزی که تو رو بالا می بره مسیح نباشه.
۳. نترس از اینکه از خودت تعریف کنی.
۴. کاری بکن که کردیتت اونقدر خوب بشه که تا ۲۵ سالگی بتونی واسه خودت خونه بخری.
۵. قبض هات رو همیشه به موقع بده.
۶. به جاهای که دوست داری ببینی سفر کن.
۷. به بزرگترها و پیرها توجه کن. اونها خیلی تنها هستن.
۸. اونقدی الکل بخور که معتاد نشی. اگه بهت بگم ماری جوانا نکش, گوش می کنی؟
۹. پسرها واسه سکس هر چیزی بهت می گن. سعی کن تا جای که می تونی تسلیم نشی.
۱۰. سعی کن امسال دست کم شش ماه تنها زندگی کنی تا ببینی آماده شدی واسه اش یا نه. اگه نشده باشی هم کسی سرزنشت نمی کنه.
۱۱. تنت رو به کسی بسپار که دوسش داری و میدونی دوستت داره.
۱۲. حرفهای بقیه هیچ ارزشی نداره.
۱۳. واسه اینکه دوستات رو نگه داری, راز دار باش.
۱۴. به قول دخترم, این اصلا مهم نیست که چقدر زشتی. مهم اینه که همیشه نی نی کوچولوی خوشگل مامانتی.
۱۵. همیشه یاد باشه که تو ویژه ترین آدم رو این سیاره ای.
۱۶. روشنی راه زندگیت رو پیدا کن. میتونه مذهبت باشه, روحت باشه, سوادت یا عشقت.
۱۷. همیشه واسه خونوادت وقت بذار. اگه اونها نبودن تو هم الان اینجا نبودی.
۱۸. دو تا کردیت کارت واسه ات کافیه. سعی کن همیشه کمتر از نصفش رو بدهکار باشی.

 
۱۹. شروع کن واسه بازنشستگی پس انداز کردن. حتی اگه یه دلار تو ماه باشه.
.۲۰ کالجت رو شروع کن. نه برای مدرک که برای آشنای با عقاید مخالف.
۲۱. هر روز ورزش کن و هشت تا لیوان آب بخور.
۲۲. یاد بگیر مردم رو ببخشی.
۲۳. این دنیا واسه همه مردم جا داره. پس سعی نکن جای کسی رو بگیری.
۲۴. بزرگ شدن تنها داروی درد خودشناسی هست. بدستش می آری.
۲۵. هیچوقت یادت نره که یه خاله بزرگتر داری که آماده هست به حرفات گوش بده.
۲۶. یادت هم نره که همیشه واسه هرچی یه " بسه دیگه " وجود داره. حتی واسه حرفهای من.

بازم تولدت مبارک. دوستت دارم.
Aunt Pammy

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:12  توسط آزاده  | 

پست قبلیم که یادتون هست؟(روزای خوش زندگی من) می خوام اعتراف کنم که حرفمو با همه ی تبعاتش همین جا پس می گیرم.چون این روزا به شدت احساس سردرگمی می کنم.

کلی کتاب ریخته رو سرم که نمی دونم کدومو بخونم و اگه کدومو نخونم اتفاقی نمیفته!!به شدت احساس اسیری می کنم.از اون ورم نمی دونم با این وجدان بی اندازه بیدارم چی کار کنم که قربان آوای دل انگیز کلامش. بیشتر از این لجم می گیره که امروز داشتم همین غرا را به مامانم می زدم که ییهو مامان بزرگم از اون ور با صدای رساش این شعر پروینو تقدیمم کرد ،منم به شما تقدیمش می کنم:   پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است    مرد یا زن برتری و رتبت از دانستن است

که در واقع مودبانش می شه برو به کارت برس بچه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط آزاده  | 

نمیدونم،شاید این خاصیت آدماس که درست وقتی فکر می کنن هیچی نیستن ،ییهو یه عالمه استعدادای ناشکفته تو وجود خودشون کشف می کنن.

چند وقتیه پس از یه دوره ی طولانی خیلی بدی که پشت سر گذاشتم،احساس خیلی خوبی دارم.این روزا واقعا دارم تجلی این جمله را که (انسان همونیه که فکر می کنه هست)تو خودم می بینم.

این روزا فکر می کنم منم و یه دنیا و کلی فرصت واسه نشون دادن خودم.و فرصتایی که برام دست نیافتنی بودن دونه دونه دارن برام پیش میان.

خلاصه این که این روزا خیلی احساس خوشبختی می کنم،امیدوارم باز خودم خرابش نکنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:4  توسط آزاده  | 

خدا جونم:

نمی دونم اصلا چرا دارم برات نامه می نویسم،شاید واسه اینه که تازگیا احساس می کنم با این که لحظه لحظه تو فکرمی ولی ازت خیلی دور شدم.اون قدر دور که تحمل شکست واسم سخت شده.که یادم رفته ان مع العسر یسری.که یادم می ره تو هر موقعیتی که باشم تو از رگ گردن هم به من نزدیک تری.که داده هات نعمتند و نداده هات حکمت.

خدا جونم:  

می دونم منو آفریدی که تا زمانی که هستم واقعا باشم.تا رسالتی که دارم انجام بدم.واسه ی همینم هست که تو این دنیا هیچکی شبیه من نیست.

 

خدای مهربونم:

ازت می خوام منو ببخشی واسه ی همه ی ناشکریام.واسه همه ی اون چیزایی که بر عهدم بوده و کوتاهی کردم.کمکم کن اول خودمو بشناسم و بعد رسالتمو...

آمین یا رب العالمین...

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ..............کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:39  توسط آزاده  | 

نکنه اشتباه می کنم ،نه خودشه ،خود خودش.اصلا تغییری نکرده،فقط یه ریزه دماغش گنده تر شده،چشاش اما همون چشاس،هنوزم سادگیش دل آدمو می لرزونه.آخ که چه قدر دلم هواشو کرده بود.نه اشتباه نمی کنم .خودشه.پونه،پونه ابراهیمی،کلاس اول تا پنجم دبستان امیرمعتضدی.

انگار همین دیروز بود.منو پونه سر یه لجبازیه بچه گونه با هم دوست شدیم و شدیم همه چیز هم .آخه پونه خواهر نداشت و منم که نه خواهر داشتم و نه برادر.هیچ وقت روز آخر مدرسه یادم نمی ره،چه قدر آبغوره گرفتیم و به هم قول دادیم که حداقل به هم تلفن بزنیم ،قولمونم قول بود ولی هیچ وقت همدیگرو ندیدیم تا اون روز تو اتوبوس،هر دوتامون خسته و مونده و چه حس خوبی بود.حس کودکی و معصومیت ، معصومیتی که از دست رفته...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:57  توسط آزاده  | 

روزی که خبر کشتار ۳۳ دانشجو تو دانشگاه ویرجینیا تکو واسه مامانم می خوندم دیدم داره یه جورایی نگام میکنه.گفتم:مامان چی شده؟؟؟گفت:آزاده،دانشگاه تهرانم از این موردا زیاد داره ها،مثله همین... خودمون.(حالا به دلیل معذورات اخلاقی اسم فرد مورد نظرو X میذاریم)

این آقای X ریاضی محض دانشگاه تهران می خونه.(دیگه خودتون حساب کار بیاد دستتون!).همه ی زندگیشم توی دیفرانسیل و به خصوص آنالیز عددی خلاصه می شه.کلا تو جمع صم و بکم می شینه ولی اگه اصرارش کنی که بابا X یه چیزی بگو دلمون پوسید،دیگه ول کن معامله نیست این قدر از فیثاغورث و اهل و عیالش حرف می زنه که دود از سر آدم بلند می شه.در دایره ارتباطی آقای X  یکی دو تا دوست بیشتر حضور ندارن که با یکیشون خیلی ایاقه.یه روز که من و مامانم مهمونشون  بودیم،آقای X با ناراحتی اومد خونه.

داداش X:چی شده این قدر دمغی؟     X:این دوستم خیلی عصبیه همش با نامزدش دعواش می شه.امروزم گرفت تو خیابون زدش!      داداشX:بیا اینم از دوستات،بابا با ۴ تا آدم درست و حسابی دوست شو.حالا نامزدش که چیزیش نشد؟    X:نه بابا زود آشتی کردن.   مامان X:چه دختر ذلیلی ،کتکرو خورد،آشتیم کرد؟   X:آره مامان ،سخت نگیر،نامزدش خیالیه!!!!      من و مامانم که فکمون داشت از جا در میومد ولی مثله این که واسه مامان و داداشش خیلی عادی بود.شایدم میخواستن به روشون نیارن.  به هر حال هشدار::مواظب خودتون باشین.به خصوص دور و بر نخبگان جامعه اونم تا این حد نخبه آفتابی نشین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:19  توسط آزاده  |